اشاره :در این دیار برای کسی که قلم به دست می گیرد و جانش را جوهر آن می کند آن چه حاصل می ماند چند کلمه در هواست که چندین کلمه اش در حوالی ناسزاست چند تاش جابه جاست و مابقی ناخواناست.در این میان اگر بر شناسنامه ی آزادی بیانِ در اغما هم مهر باطل شدخورد که دیگر شاهکاری می شود که دارد می شود...
در این باب با شاپور جورکش شاعر، نویسنده و مترجم گپ و گفتی داشتیم که ماحصل آن را پیش روی شما می گذاریم. به امید این که حرمت قلم را دوباره بیابیم.
نیما تقوی
فکر می کنم برای جامعه ای همچون جامعه ما مساله مهم این است که در ابتدا بپرسیم آزادی بیان چیست؟
پژوهش های فلسفی آزادی بیان را ضامن سلامت جامعه ی آزاد می دانند. یعنی همان طور که سرمایه دار مختار است تا آنجا که می تواند مال اندوزی کند، نویسنده هم مختار است که در مورد مشروعیت آن ثروت و تبعیض های احتمالی بنویسد.
چون برای نویسنده آزادی فردی در گرو آزادی جمعی است. حدود و ثغور آزادی فردی در یک جامعه آزاد در مناسبت با منافع جمع قابل تعریف است؛ هر عمل فردی می تواند جمعی هم تلقی شود.
مثلا ادوکلن زدن که یک کار کاملا فردی به نظر می رسد ، در یک روز زمستانی در یک اتوبوس همگانی می تواند عامل سرماخوردگی بعضی مسافران اتوبوس شود. اما آزادی بیان، در برخورد با حقوق اجتماعی افراد جامعه است که کارکرد اصلی خود را نشان میدهد: دنیای آزاد می پذیرد که همه افراد یک جامعه حق داشتن شغل، استفاده از ثروت عمومی جامعه، تحصیل، بهداشت و رفاه نسبی دارند. آزادی بیان براساس این اصول بدیهی است که در یک جامعه آزاد نقش تعیین کننده ای در جهت گسترش عدالت اجتماعی دارد.
این نکاتی که گفتید چقدر به جامعه ی ما هم مربوط می شود؟ به نظر شما ما به مرحله ای رسیده ایم که بتوانیم با دیدی روشن و به راحتی از آزادی صحبت کنیم؟
این نکات در مورد یک جامعه ای که ادعای آزادی دارد صادق است. جامعه ای که خود را در برابر تک تک افراد همچون اعضای یک خانواده مسئول می داند. اما جامعه ما نه ادعای آزادی دارد و نه تنعمات زندگی را شایسته افراد غیرخودی می داند. این اصل خودبه خود توجیه گر خیلی از تفاوت های اجتماعی است. با وجود این، نیاز به آزادی بیان در همین جامعه و از سوی خود سیاستگران هم اصلی است ناگزیر که گهگاه چهره نشان می دهد.
این مساله کجاها نمود عینی پیدا کرده است؟
سلسله سخنرانی هایی که در مورد تبعیض مالی، فقر و رابطه آن با فحشا به صورت نیمه رسمی از رسانه ها پخش شد گواه آن است.
این نیاز به حدی است که بعضی سیاستگران اعتقاد دارد آزادی از نان شب هم واجب تر است. نویسندگان می اندیشند که اگر آزادی وجود داشته باشد، عدالت هم به عنوان پیامد آن متجلی می شود. اما مردم وقتی که در محاق تبعیض مزه نان روزانه در مذاق شان تلخ شود، به چنگ آوردن ابزار رفاه را نزدیک ترین هدف خود قرار می دهند و در چنین وضعیتی به عدالت رای می دهند نه به آزادی ، به عنوان مثال هشت سال دستاورد دولت مدارا که اکثرا نوید آزادی های فردی و اجتماعی می داند، در برابر هجوم تبعیض و فقر، نتوانست اهمیت جایگاه خود را بارز کند و مردم حتا با احتمال قربانی کردن آن دستاوردها و احتمال تقسیم فقر رای به عدالت دادند. نه به آزادی و امکان تجلی عدالت به عنوان پیامد آزادی.
بیایید از یک منظر دیگر هم به این قضیه نگاه کنیم. چرا در جامعه ما ممیزی به این شکل وسیع وجود دارد ؟ آیا این ممیزی حاصل ترس از نقد نیست؟
آزادی بیان با نقد رابطه نزدیک دارد که خود از ویژگی های جامعه ای باز است و جامعه ما از دیرباز با آن بیگانه بوده است.
ما ایرانی ها به انسان کامل اعتقاد داریم. شخصیت های تراژیک ما مثل رستم، اسفندیار و سیاوش همه انسان های وارسته و دارای رسالت های الهی هستند در حالی که شخصیت های تراژیک یونان و غرب، همه بالقوه دارای ترک و گسلی مویین هستند.
در عرفان ژاپن هم دایره یان و ین همین اصل را برجسته می کند. اما در عرفان ما هر چند که انسان به صورت امکانی بین شیطان و خدا شناخته می شود، اما اینها همه تا وقتی است که سالک در راه است، وقتی که واصل شد به اولیا الله بدل می شود که دیگر چون فرشته قدسی فقط باید ستایش شود در حالی که دایره یان و ین ژاپنی در مورد شخصیت های کامل هم صادق است. اعتقاد به انسان کامل در عرفان ایرانی راه هرگونه نقدی را می بندد.
این اصرار بر مقدس بودن از کجا ناشی می شود؟ آیا این گونه ابرمرد بودن، سانتی مانتال- ایدآلیستی و دور از دسترس نیست؟
همه ما در لباس های گوناگون سعی داریم خود را به حوزه قدسی نزدیک کنیم تا در برابر نقد روبین تن شویم. ما نویسندگان به عنوان میراث داران ناصرخسرو و مولانا که القاب حکیم و حاکم شرع، آنان را مجوز حکم بی چون و چرا می داد می کوشیم در حوزه اقتدار خود منتقدان مان را با قلم قلع و قمع کنیم و سیاستگران با شمشیر. چرا که معتقدیم انسان کاملی هستیم و نقد را به عنوان حمله دشمنی می شناسیم که به ما و کتاب مقدس ما در مقام کل حیثیبت فرهنگ و تمدن بشری حمله برده تا برج های یک قلوی ما را ویران کند. در حالی که اگر یک نویسنده و یا یک مجله خود نتواند مشق مدارا باشد، چه انتظار از یک سیاستگر یا فرقه ای مثل اسماعیلیه.
وقتی در عرصه فرهنگ، قلم به دستی به خاطر مکتوب کردن نظر درست یا غلط خود در مورد احتمال کج فهمی اندیشمندی، از طرف قلم به دستی دیگر تهدید به مرگ شود چرا باید تعصب و احساساتی گری هواداران قداره بند فلان تیم فوتبال را به ریشخند بگیریم، ما همه زاده یک سنت و عرف و همه انسان کاملیم و نقطه اشتراک مان هراس به عنوان یک عنصر مدرنیته است.
پس شما معتقدید که برداشته شدن مرزها در عصر ارتباطات و به تعبیری «زندگی کردن در اتاق شیشه ای» ما را هم ناگریز می کند که در انتخاب رفتارمان شیوه های جدیدی اتخاذ کنیم؟
هنرمند و سیاستگر، چه بپذیرند و چه نپذیرند، جامعه این واقعیت را به آنان تحمیل می کند که دیگر زندگی خصوصی معنایی ندارد. هر دو از نردبانی بالا می روند که پلکان آن هر لحظه آنان را انگشت نما تر می کند. نمی شود هم از این پلکان بالا رفت و هم دمادم دغدغه پنهان کردن خود را داشت.
از این گذشته هر سیاستگر یا هنرمندی خواه ناخواه سرنوشت ساز آینده و مدرنیته جامعه خود هم هست. انتقاد از هنرمند و سیاستگر، حق طبیعی مردمی است که نگران آینده خود هستند... در یک جامعه باز نویسنده و سیاستگر در مسیر شفاف نمایی قرار می گیرد و در جامعه ای بسته در مسیر پنهان سازی و «واقع نمایی». در چنین شرایطی طبیعی است که آزادی بیان می تواند آسیب پذیری را دامن بزند. به ویژه که در مملکت ما فرهنگ نقد و نقدپذیری راه درازی در پیش دارد تا مقبول بیفتد.
به نظر شما همین آسیب پذیری قدرت در برابر آزادی بیان ، باعث نشده که هنرمندان و اهالی سیاست رو در روی هم قرار گیرند؟
هر چه فاصله قلمرو فرهنگ و هنر با قلمرو سیاست گر بیشتر باشد هنرمند و سیاست بیشتر رو در روی یکدیگر قرار می گیرند. به ویژه در مملکت ما که تاریخش جز در مواردی خاص از درگیری این دو سرشار بوده است. فقط در دوره دولت مدارا بود که تابوی رابطه هنرمند با حکومت کمرنگ شد. شاید هر دو طرف از این رابطه سود برده باشند اما نتیجه این رابطه در مقیاس وسیع نتوانست در زندگی مردم تاثیر خاصی داشته باشد. در حالی که در کشورهای غرب از هر دو سو تلاش هایی صورت می گیرد تا سپهر سپاسی به سپهر فرهنگی نزدیک شود، اما این نزدیکی بیش از آن که موردی باشد یک برنامه عام است و پیش از آن که عملی شود ،تلاش ها به صورت زمینه سازی تئوریک در شکل سمپوزیوم های گوناگون و دراز مدت است. چرا که امروزه این نیاز شناخته شده که همگامی سیاست و فرهنگ است که تعادل جامعه ای را تضمین می کند.
برگردیم به بحث روشنگری؛ رسانه ها برای تجلی پیدا کردن آزادی بیان چقدر موثرند؟
آزادی بیان در هر سرزمینی به نسبت زمینه های تاریحی آن میسر است و به درک قلمرو سیاست و قلمرو فرهنگ از یکدیگر و درک جامعه از هر دو بستگی دارد.
در جامعه ما که تیراژ روزنامه هایش در مجموع به یک میلیون نمی رسد، آزادی بیان آسیب پذیر و شکننده است.
جلوه های این آسیب را می توان در متون ادبی هم دید. برای رسانه های ما شخصیتی مثل «اوشین» پذیرفتنی تر است تا زنی که با همه عواطف و احساساتش زندگی می کند. همین دیدگاه را در خیلی از مردان جامعه خود هم می بینیم. در عرف ما مردان بسیاری هستند که به محض آن که همسرشان تمنای خود را پیش آنان بیان کند بر چسب فساد می خورند. الگوی زنی که اکثریت مردان ما در ذهن دارند همان جنبه ای از اوشین است که روی پرده تلویزیون نمایش داده شد. در مسایل زناشویی هم او را منفعل می خواهند و سرویس دهنده یک طرفه، همین الگوی عرف را در ممیزی کتاب ها هم می بینم. ولی وظیفه ادبیات این است که تا آنجا که ممکن است واقعیت و حقیقت زن را بشناسد و منتقل کند.
آیا اینگونه ممیزی به توده ی جامعه مربوط نمی شود؟ آیا عموم مردم هم در سطح وسیعی همین توقع را از دولت ندارند؟
دولت و ممیزی با عرف سرو کار دارند. چرا که به آدم عرفی در مواقع خاص احتیاج دارند. عرف یعنی عادت های شناخته شده و تکراری یک جامعه. ولی ادبیات یعنی یافتن آنچه در انسان ها ممکن است وجود داشته باشد. عرف در نهایت به چیزی دست و پاگیر تبدیل می شود که بالاخره یک جا حوصله هر کسی را سر می برد. من یادم هست در یکی از کتاب هایی که قبل از انقلاب چاپ شده بود، از مرحوم مطهری، مطلبی خواندم که مضمونش این بود: « روحانیت در مصر وابسته به دولت است و روحانیت در ایران وابسته به خمس و زکات مردم. ما باید کاری کنیم که نه به دولت ها وابسته باشیم و نه به ملت، چون مردم وابسته به عرف هستند و هیچ بدعتی را نمی پذیرند.» دولت ها معمولا نماینده عرف جامعه هستند و میزان ممیزی را عرف جامعه هم معین می کند. در حالی که ما می بینیم در ترانه های فولکلور فرارَِِِِوی از عرف اتفاق می افتد.
در نمایشنامه های زنانه که معمولا دور از چشم مردان بوده با چهره هایی رو به رو هستیم که در عرف پذیرفتنی نیست. عرف معتقد است که چهره اصلی زنان همان است که در نقش مادر و همسر وفادار می بینیم. زنان می گویند درست است که همین که حضرتعالی می فرمایید. ادبیات می گوید مجموعه این دو چهره است که زن را تشکیل می دهد. عرف پرده پوش است. ادبیات پرده در.
عرف مردینه می گوید: انسان کاملی که جلوه ای از ملکوت است نباید کلماتی مثل ما به ازای سینه و چیزهای دیگر را بر زبان بیاورد.
عرف می گوید کارت را بکن و اسمش را نیار. زنان می گویند: به چشم ما همین ایم که شما می گویید.
ادبیات می گوید: انسان با مجموع اعمال و رفتارش قابل پذیرش است.
انسان خاکی در مجموعه تمناها و رفتارهایش می تواند تا خدا برود. ولی عرف مردینه می گوید این وادی قدس است فاخلع نعلیک، ادبیات می گوید اجازه بدهید نعلین مان را پنهان نکنیم.
وضعیت کتاب و نشر را که از ارکان مهم آزادی بیان هستند در سال های اخیر چگونه ارزیابی می کنید؟
خود من جز در مورد کتاب «زندگی عشق و مرگ از دیدگاه هدایت» که دو سال منتظر اجازه ماندم تا بالاخره دولت مدارا با یکی دو مورد اصلاحیه آزادش کرد، با ممیزی مساله ای نداشته ام. در هنگام تالیف و ترجمه فیلتر روی ذهنم می گذارم چون بالاخره متن برای انتشار نوشته می شود. در سال گذشته کمبود کاغذ خود به خود کار ممیزی را سبک کرد.
به نظر شما چقدر راه تا رسیدن به وضعیت نسبتا مطلوب برای ادبیات حرفه ای، معیشت اهالی قلم و ایجاد فضای مناسب برای کار کردن هنرمندان مانده است؟
فرهنگ ما مثل جسدی است رو به اضمحلال که تابوت سرگردانش را هر از گاه داوطلبانی هفت قدم دنبال می کنند، قربت الی الله، و این داوطلبان بعدا خسته و عرق ریز به سر و کار خود برمی گردند تا زندگی شان را اگر بتوانند ادامه دهند. فرهنگ ما به عنصری صوری بدل شده که وجود خارجی ندارد و این در همان حالی است که هزینه های کلانی در جهت نبش قبر ادبیات کلاسیک خرج می شود. جالب این که این کلاسیک کاران هم در روزگار خود مورد عتاب سلطان محمودی بوده اند. ادبیات معاصر ما فقط به هزینه از دست رفتن زندگی پدید آوردندگانش زنده است. افراد کمی هستند که مثل شاملو غول آسا کار می کنند و به نویسنده ای حرفه ای بدل می شوند، اگر نویسنده جوان معاصر مزخرف هم بنویسند دولت باید در کل حمایت گر باشد. به دلیل این که در دانشگاه ها می بینیم هر استادی که کتابی به نیت گرفتن پایه و رتبه بنویسد، دولت بهایش را می پردازد هر چقدر هم که کتاب او آشغال باشد. جوانی که یخچال و فرش خانه پدری را می فروشد که کتابی چاپ کند همین قدر که با کلمه عشق ورزیده باید حمایت شود. اگر روزگاری چنین حمایتی وجود داشت آن وقت می توان معیاری هم گذاشت برای حداقل ارزش های لازم برای چاپ آثار.
درباره آزادی وقلم صحبت کردن هم شیرین است و هم تلخ ،در انتها اگر مطلبی مانده که باید گفته شود بفرمایید .
قلم با اندیشه سر و کار دارد و اندیشه گری در این وضعیت جهان سومی مثل ما چندان خوشایند نیست و به قول شاملو تجسد وظیفه است. کار با قلم در سنت و فرهنگ ما فقط یک چیز معنوی به معنای صوری و عدم وجود واقعی است. مردم هم از نویسنده می خواهند که مهذب و معنوی بماند. تا آنجا هم که از دست شان بر بیاید هوای کار او را دارند. که خاکسپاری شاملو جلوه ای از این قدردانی و حمایت بود. شاملو به یمن استقبال مردم بود که زنده ماند.
روز قلم با یاد و خاطره چنین بزرگانی است که اعتبار خود را تثبیت می کند. روز قلم یادآور رنج فردوسی و نیما در اعتلای فرهنگ ما است.
یادآور تلاش هدایت و فروغ در اعتلا بخشی به الگوهای بومی ما است که میراث داران آنان نویسندگان و هنرمندان معاصرند. متبرک باد نام و یادشان که در زمانه ای چنین حرص زده و غرقه در تبعیض که مادیات انسان ها را به غرایض ابتدایی می کشاند ،وزنه تعادلی در انگیزش ارزش هایی دیگرند.
از این که در این گفت و گو شرکت کردید متشکرم.
|